ابلیس

part 9
* دو سال بعد *
لبخندی زد و گل رو سمتش گرفت
+ خوش اومدید
وقتی مشتری ها تمکم شد خسته روی صندلی نشست گه باز صدای زنگ بلند شد و تا خواست درخواستش رو بپرسه چهره اشنایی دید
_ رز قرمز میخوام
+ بله همین الان...چند شاخه میخواید؟
_ فرقی مداره دست گل بزرگی باشه
+ حتما
گل رو اماده گرد و به سمتش گرفت
+ بفرمایید...خوش اومدید
دازای بدون هیچ تفاوتی رفت و چویا به رفتنش نگاه کرد و اخم کمرنگی رو ابرو هاش نشست
+ مرتیکه هوس باز
دازای توی ماشین نشست و گل رو کمار گذاشت و دستور داد که گل رو به دست لویی بسونن و خودش برگشت مافیا...به اکوتاگاوا زنگ زد و سریع برداشت
" بله دازای سان؟ "
_ یه تحقیق کامل میخوام برام انجام بدی...بدون هیچ حرکت اضافه ای یکی رو برای تعقیب بزار
" بله چشم "
تلفن رو قطع گرد و به گل ها نگاهی کرد و لبخد رو لبش نشست
_ تو برای من شبیه یه گل میمونی چویا
.........................
دیر وقت بود و چویا برای اولین بار بیشتر از ساعت کاریش وایساده بود و توی این موقع شب مجبور بود تا خونه به تنهایی بره.
وقتی به خکنه رسید و تا خواست درو باز کنه صدای کفش های فردی از پشت به گوش رسید و فورا برگشت و با کسی که انتظارش رو نداشت رو به رو شد
+ دازای...سان؟
_ شب بخیر چیبی کوچولو
چشمای قهویی رنگش از دور مشخص بود که براق هستن و هنگامی که دست هاش تو جیبش بود سمتش قدم برمیداشت
_ خیلی وقت بود ندیده بودمت...چند ساله؟ اومم دو سه سالی میشه
+ نزدیکم نیا
_ میدونی چقدر بدبختی کشیدم تا پیدات کردم؟
حالا رو به روش ایستاده بود و سر تا پاش رو برانداز کرد و لبخندی زد
_ تنها زندگی میکنی؟
+ به تو مربوط نیست از اینجا برو
_ نیومدم که برم
+ زنت رو تنها گذاشتی تا بیای اینجا؟
_ اون زنم نیست
+ به من ربطی نداره...راحتم بزار
تا خواست بره داخل دازای دستش رو گرفت و بردش داخل و به سرعت درو بست و چویا رو بین خودش و در حبس کرد
+ ازم دور شو
مشت ارومی به سینه اش زد اما فایده نداشت
_ چویا داری بی انصافی میکنی...من بخاطر تو اومدم...بعد مهمونتو بیرون میکنی؟ چقدر گستاخ
+ گمشو بیرون قاتل روانی
داد زد و مشت های دیگه ای رو سینه اش زد و خواست حولش بده ولی نتونست
_ مهمون نواز اصلا نیستی
+ ازت متنفرم...چطور از کسی گه متنفر باشم پذیراییم کنم؟؟؟ گورتو گم کن وگرنه...
_ وگرنه چی؟ زنگ میزنی پلیس؟ میدونی که یه مشت پلیس دولتی نمیتونن جلومو بگیرن و منم اصلا حوصله لباس عوض کردن ندارم پس بیا تا ضرر نکنیم چیبی کوچولو
+ من کوچیک نیستم...چیبی هم نیستم من اسم دارم که هر چند دلم نمیخواد به زبون کثیفت بیاد
دازای بخاطر مقاومت هاش کلافه شد و گفت
_ داری خستم میکنی
دست هاشو از بالا قفل کرد و با دست ازادش چونه اش رو گرفت
+ تو...با لویی چان نیستی؟
_ هستم
چشمای خمارش باعث شد کمی فقط کمی گونه های چویا رنگ بگیره
+ این کارت خیانت محسوب میشه
_ خیانت؟ مگه داریم چیکار میکنیم؟
با لحن شیطنت مانندی گفت و مشخص بود هدفش اذیت ازار چویا بود
+ تو توی خونه ی منی...با من این خیانته...برو پیش دوست دخترت تنهام بزار راحتم بزار نمیخوام قاطی یهمشت ادمای قاتل روانی که جون ادما براشون اسباب بازیه بشم
_ اینو تو تصمیم نمیگیری این منم که میگم تو کجا میمونی
___________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط